چند بار پیش آمده که دوستانی با قاطی کردن موضوعها با هم –دانسته یا نادانسته- این شبهه رو ایجاد کردن که دچار تناقضگویی شدهام. درنتیجه به پیشنهاد دوستان، سعی میکنم ابهامهای پیش آمده رو در این صفحه شرح بدم و روشن کنم. ابهام اصلی پیش آمده مربوط به حرفهایم درباره شيوه نگارش واقعگرايی جامعهگرايانه و همچنین تکلیف در برابر مردم هست. در ابتدا درباره تعهد در برابر جامعه توضیح میدهم و در بخش بعدی به ابهامزدایی میپردازم.
علی همتی
درباره بحث تعهد هنر و ادبيات، این مفهوم را بر سنگ قبر پوينده میبینیم که نويسنده بايد خدمتگزار حقيقت و آزادی بوده و شرف هنر را پاس بدارد. تعريف كافكا از شعر این بود که شعر مىكوشد پيچيدگى لذت را از بين ببرد و آن را به سطح هوشيارى برساند و انسانى كند. شعر، سفرى است به قصدِ كشف حقيقت و شاعر، متعهدِ اين وظيفه است كه انسان تنهاىِ وحشتزده از مرگِ مقدر را به زندگىِ جاودانه هدايت كند. شاملو شعر پريا را به سفارش جامعه پس از كودتاى ۱۳۳۲ نوشت. ماياكفسكى نیز شعر را محصول سفارش اجتماع مىخواند. شاملو معتقد بود که هنر میتواند در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسكين، به دنبال تفهيم باشد نه تزیين، طبيب غمخوار باشد نه دلقك بيعار. تعهد التزام هنرمند بايد خارج از قيد و بند فرقهگرایى و تنها در راه تعالى انسان باشد و از خنثا بودن شرم كند. اما توجه داشته باشید که من مجبور نبودم که خودم را وبلاگنویس انتخاب کنم. این یک اجبار نبود، یک انتخاب بود. پس آغاز کار از آزادی بوده است! اما ابهام از اینجا شروع میشود که به عقیده من، ما با انتخابهای آزادانهیمان به طور آگاهانه، محدودیتهایی رو میپذیریم. یعنی ما آگاهانه از روی آزادی، آزادی خود را محدود میکنیم اما همواره در هر لحظه که آزادی ما محدود شده است، از روی انتخاب (یعنی انتخاب ادامه یافتن آن محدودیت) است. توضیح دادم که من نویسنده از آنرو نویسنده هستم که آزادانه نوشتن را انتخاب کردهام. دیگران نیز مرا به عنوان نویسنده میشناسند. درست اینجاست که من باید انتخاب کنم که آیا میخواهم نوعی از تقاضاهای آنها را برآورده کنم، یا خیر. اگر بله، با این انتخاب، برای خود یک سمت اجتماعی ایجاد میکنم.
هدف من از نوشتن چیست؟ اینکه جامعه درباره خود، آگاهی حاصل کند. به قول سارتر، اگر جامعهای خود را ببیند و خصوصن اگر خود را دیده شده ببیند، بهصرف همین امر، ارزشهای مستقر و حکومت موجود را مورد نفی و رد و شک قرار میدهد. همانطور که فروید نیز شرح داده است، بشر با توهم سر میکند، چرا که توهم، فلاکت زیستن را تحملپذیر میکند، اما اگر ماهیت توهم را دریابد، به عبارت دیگر، از حالت خوابگونهاش رها شود، حواس خود را باز مییابد و واقعیتاش را چنان دگرگون میکند که نیازی به توهم نداشته باشد. اینجاست که تصمیم میگیرم که برای رهایی خواننده از توهم بنویسم. میتوانستم درباره وقایع و افکار پيش پا افتاده بنویسم و حافظه و توجه مردم را با اینجور ماجراها انباشته کنم، اما انتخابم این بود که برای خروج از لجنزار بیاعتنايی به زندگی بنویسم. بر علیه آگاهیکاذب بنویسم. خواننده را با نئولیبرالیسم و موجودیت نظام سرمایهداریجهانی آشنا کنم. «آگاهی کاذب» یا تصویر تحریف شده واقعیت، انسان را ناتوان میکند، حال آنکه رویارویی با واقعیت و داشتن تصویری شایسته از آن، به انسان توانایی میبخشد. مارکس معتقد بود که مدعیان آرمان و ایدئولوژی، علایق اقتصادی و اجتماعی خود را در پس این ادعاها پنهان میکنند! او میکوشید با برانگیختن احساس نیاز به واقعیت و حقیقت بر مردم اثر بگذارد، نه مانند بعضی -خواه فاشیست یا کمونیست- با شیوههای عوامانه و ایجاد حالات غفلتآمیزی که از ترس یا وحشت تغذیه کند! به عقیده مارکس موثرترین سلاح، فهم حقیقت است، که با برداشتن حجاب توهمات و ایدئولوژیها به دست میآید.
نویسنده خود انتخاب میکند که طاغی باشد یا انقلابی. اگر نویسنده انقلابی بودن را انتخاب میکند، به خدمت طبقههای ستمدیده درمیآید. اگر نه، نویسنده میتواند برای طبقه بورژوازی بنویسد و جانب او را بگیرد. چرا که به آن طبقه نیاز دارد و آرزومند حفظ نظام موجود اجتماعی است، تا بهتواند خود را در آن بیگانه جاودان حس کند! به نوشته ی سارتر، هنر بورژوازی از دست زدن به اصول میپرهیزد، مبادا که این اصول از هم بپاشد و بریزد. همچنین میترسد که بیش از اندازه دل آدمی را بکاود، مبادا که در آن بینظمی و آشفتگی بیابد. بورژوا فقط از او میخواهد که تجربه عملی خود را درباره دل و احساسات آدمی با او در میان گذارد. پس در این دوره، ادبیات مبدل به روانشناسی میشود. آرزوی اینان فقط ایناست که دستورعملهای قاطعی برای اغفال کردن و مسلط شدن در اختیارشان گذاشته شود. کارفرمای بورژوا به آزادی بشر معتقد نیست، همانگونه که دانشمند به معجزه بیاعتقاد است. و چون بنای اخلاق بورژوا بر سودمندی است، محرک اصلی روح و روان او نیز، همان سود است. دیگر برای نویسنده امر بر این دایر نیست که اثر خود را چون دعوتی خطاب به مردمانی دارای آزادی مطلق صادر کند، بلکه باید قوانین جبری روان خود را، برای خوانندگانی که مانند او مطیع و مجبور به قوانین روانی اند، شرح دهد. ما انتخاب میکنیم که جامعه را از جهل و فرهنگ موميایی شدهاش خارج کنیم چرا که نسبت به جامعه احساس تعهد میکینم. در جوامعی که فرهنگ موميائی شده سايه گسترده است، همه کوشش نظام حاکم در اين است که خرافات و جهل را ماندگارتر گرداند. تا با تسلط بيشتر، از اين ثبات بتواند در جهت مستحکم کردن منافع و ريشههای قدرت خويش سود افزونتری بگيرد. نویسنده انقلابی باید پی جهش و آگاهی تودهها و رهایی آنان از جهل و نادانی باشد. نویسنده انقلابی یا یک چريك برای سود مالي كتاب نمینويسند. اگر لازم باشد كيفيت كتاب را پايين میآورد تا كتاب را به شكل رايگان بين مردم پخش كند.
خب، با این مقدمه میرسیم به بخش مربوط به رفع ابهام پیش آمده. در گذشته بارها گفتهام و مجدد نیز اعلام میکنم که انسانهایی که برای دفـاع از عقايدشان، جانشان را نيز فدا کردهاند و شرافت خـود را زير پا نگـذاشتهاند، اشخـاص قابل توجه و تامل میدانم. افرادی که برای اینکه کودکانی که نسل فردا را تشکيل میدهند به سلامتی بزرگ شوند، با عالیترين احساسات بشری و با کمال عشقی که برای زندهگی داشتهاند، به استقبال مرگ رفتهاند تا بهتوانند دنيای بهتر و زيباتری برای بازماندگان و عزيزان خود و برای جامعه بشری، که خود جزیی از آن بودهاند، بوجود آوردند. حرف من این نیست که یک نویسنده که انتخاب کرده بنویسد، تنها باید به نوشتن بهپردازد و نهباید به چیز دیگری فکر کند، یا کار دیگری کند. نه! من برای تمام نویسندههایی که از کشورهای مختلف به اسپانیا رفتند تا در جنگ داخلی اسپانیا (39-1396) به جمهوریخواهان کمک کنند، ارزش قایلم. حرف من نیز همین هست که خود فرد هست که انتخاب میکند که چه باشد و چه بکند. «هنری میلر» تصمیم گرفت که در گوشهای به نوشتن بهپردازد و کنجکاوی نشان ندهد! زمانی که «جورج اورول» نظرش را دربارهی جنگ داخلی اسپانیا پرسید، او پاسخ داد: «رفتن به اسپانیا دیوانگی محض است!» (زمانی که در جملهای از “باید” استفاده میکنم، همانند بحث پیشبینی نسبی آینده، ارایه گزینههای محدودیست که فرد ناگزیر از انتخاب یکی از آنهاست)
دیر یا زود تعادلی را که حاصل نادانی و غفلت است از بین میرود و جامعه دگرگون میشود. این ما هستیم که هر لحظه انتخاب میکنیم که هر مسوولیتی که بر عهده گرفتیم را ادامه بدهیم یا خیر. هر فرد میبایست مسولیت کاری را که میکند و هر لحظه را که به آن کار ادامه میدهد به گردن بهگیرد. حتا زمانی که مسوول اعدام یک چریک شدهاید، یا مسوولیتی را که بر عهده گرفتید انجام دهید، در نتیجه مسوولیت انتخاب جلاد باقی ماندن را بر عهده بگیرید یا روش دیگری را انتخاب کنید و حتا به آن چریک در فعالیتاش ملحق شوید. من دچار تناقضگویی نشدهام، حرفم ساده است. مخالف این حرف آن جلاد هستم که «من باید تو رو بکشم و به این خاطر شرمندهام!» یا «مجبورم این کار بکنم! اگه من نکنم کس دیگری این کار میکنه» یا انجام کار همراه با نـق زدن. در دوره حاکمیت استالین، از آن جا که قرار نبود نظام شوروی موضوع تحلیل باشد، تغییری رخ داد و عالمان اجتماعی شروع کردن به توجیه نظام و دانش خود را تنها در مسایل مربوط به تولید، توزیع و سازماندهی امور به کار گرفتند. آنان خود انتخاب کردن که به آن شکل باقی بمانند، میتوانستند مانند تروتسکی به نقد استالینیسم بپردازند. من از تک تک خوانندهها میخواهم که در هر زمان که مشغول کاری هستند یا مسولیت آنرا به گردن بهگیرد یا خود را دگرگون سازد. میخواهید همرنگ جماعت شوید، مسوولیت این انتخاب را برعهده بگیرید، نه اینکه با دروغ گـفــتــن به خــود و دیگـری، سعی کنید خـود را فـریـب بدهید.
در ابتدای متن نوشتم که ما با انتخابهای آزادانهیمان به طور آگاهانه، محدودیتهایی رو میپذیریم و هر لحظه که آزادی ما محدود شده است، از روی انتخاب ادامه یافتن آن محدودیت است، نه اجبار. این موضوع نیز بخش دیگری از ابهامهای پیش آمده است. زمانی که یک فرد انتخاب میکند که یک رهبر سیاسی شود -این را آزادانه انتخاب میکند- آگاهانه موجـب گـسـتـرش دامـنـه مسـوولـيـت و تـعـهـد او مىشود! نتیجه انتخاب او این است که در انتخابها و رفتار خود محدودیتهایی خواهد داشت -این بحث را با تظاهر و ریا اشتباه نگیرید- او به عنوان رهبر سیاسی باید بر دانش اجتماعی احاطه یابد و علاوه بر عالم اجتماعی، پژوهشگر و نویسنده نیز باشد. او با این انتخاب مسوولیتهایی را بر عهده میگیرد و علاوه بر آن، مسوولیت انتخابهایش را نیز برعهده میگیرد.
سعی میکنم یک ابهام دیگر را نیز رفع کنم، قصد من در بحثهای تعهد نویسنده نسبت به جامعه، اين نيست كه خواست خود را با بايد و نبايدها به سایرین تحميل كنم، نه. تنها به خوانندهها پیشنهاد میکنم که به جای نوشتن درباره وقایع و افکار پيش پا افتاده و انباشته کردن حافظه و توجه مردم را با اینجور ماجراها، به دنبال تفهيم و درمان جامعه باشیم که از جهل و فرهنگ موميایی شدهاش خارج شود. من عقاید خود را اعلام میکنم و از آن دفاع میکنم. این خود نویسنده هست که در نهایت تصمیم میگیرد که کدام نیاز مردم را برآورده کند یا در کل، نسبت به جامعه احساس مسوولیت دارد یا خیر. در حقیقت اگزیستانسیالیستها نیز مانند ما سوسیالیستها، نسبت به جامعه احساس مسوولیت دارند چرا که از نظر آنها «هر فرد در صورتی میتواند آزادی خود را در نظر بگیرد، که به همان میزان آزادی دیگری را هم در نظر گرفته باشد. بنابراین آزادی هر فرد منوط به آزادی دیگری است، زیرا هر انتخاب فردی در واقع انتخابی کلی و برای همگان است. نتیجه اعمال هر فرد چون موجی خیزان دامنگیر همگان میگردد. در نتیجه هر فرد برای اعمالی که انجام میدهد در نزد همگان یا دیگران مسوول است.»
در پایان یادی از چند سال قبل میکنم. سال 84 سعی کردم با چند تن از رفقا پيشنويس مانيفست وبلاگنويسان رو مطرح کنیم. در آن پیشنویس اعلام کردیم که «ما بهخاطر تكامل جامعه و وظايفی که نسبت به جامعه حس میکنیم، به نوشتن میپردازیم. ما بايد توجه دایمی به وظايف خود و حقوق ديگران، داشته باشیم و نباید در برابر دروغ و ضد حقيقت؛ ستم و ضد عدالت ساکت بنشینیم. ما به مطالعه، نوشتن و فعاليت می پردازيم، تا کمکی کرده باشيم به آرمان بشريت تا نسل حاضر را، که بهخاطر تضادهایش دچار از هم گسيختگی گرديده، از انحراف بازداريم» اما دوستان در نياز بهداشتن يک مانيفست که در واقع همان تعهد اجتماعیمان بود، با ما همنظر نبودند. اما به هر حال ما به فعالیتمان ادامه دادیم و خواهیم داد، با این کار به سایر وبلاگنویسان نیز پیشنهاد میکنیم که چنین کنند، چرا که بهقول ویکتور هوگو، اشخاص زنده آنهایی هستند که مبارزه میکنند، بیمبارزه، زندگی مرگ است! همانطور که در گذشته گفته بودیم نه نیازی داریم که دیگری از ما تشکر کند و نه خود از خود، بلکه “خـشـنـودی از انـجـام وظيفه و فعالیتمان، پـاداش مـاسـت”